تبليغاتX
پرواز در آسمان


پرواز در آسمان

روزمرگی های من
فکر
امروز با خودم فکر می کردم که تا به حال چه قدر برای رسیدن به اهدافم سختی کشیدم؟

راستش به بین نتیجه رسیدم که  شاید خیلی کم ....اما خوب از امروز تصمیم گرفتم بیشتر تلاش کنم ....بیشتر بی خوابی ...بیشتر رنج بکشم ...دیگه یواش یواش داره دیر میشه...

این چند روزه ناخوش بودم آخه سرما خورده بودم البته الز همون قدیمیا نه از این جدیده ...

الان بهترم .......و دیگه اینکه حرفی ندارم بزنم ...راستش حال ندارم .  .......... ...

خوب باشید ..خوش باشید .....دوستون دارم( البته حرف س  با ساکن تلفظ شود)

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت10:48 بعد از ظهرتوسط مجتبی قاضی |
امروز جمعه
امروز رفم بهشت زهرا " راستش خیلی وقت بود نرفته بودم سر مزار گذشتگان .....مادر بزرگ و ...

سر قبر تو هم آمدم" آخه دلم برات تنگ شده بود ....قبرت رو خوب با گلاب شستم ....اونقدر خوب که  حتی تا الانم دستم بوی گلاب می ده ...خوب نگاهت  کردم .......هنوز هم زیبا می خندی ....

بیشتر فهمیدم دنیا ارزش ماندن ندارد .....

روی قبرت نوشته بود هنرمند سینماو تئاتر خسرو شکیبایی.

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت6:21 بعد از ظهرتوسط مجتبی قاضی |
روزمرگی
یه چند روزی که کم و بسش دارم برای ارشد می خونم درسته کمه اما راضیم ...

راستش می دونید بیشتر از این لذت می برم که روزی یکی دو نفر رو هم مشاوره می دم ...آخه خوب می دونید رشته ارشد من مشاوره است .

 درس ها رو خوب می فهمم آخه خیلی دوسشون دارم ....به نظر من هیچ دنیایی به اندازه دنیای بی نهایت ادمها زیبا و البته بزرگ نیست...

دیگه اینکه یاهو مسنجرم یه مدت مشکل داشت حالم گرفته بود اما خوب بالاخره خودم مهندسی کردم درستش کردم ...راستش خیلی برای خودم حال کردم که اینقدر با هوشم...

ای بابا هی من می خوام از خودم تعریف نکنم نمیشه که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوی دیگه الان باید برم یه خورده زبان بخونم و بعدم یه خورده درس ارشد وبعد.....

شاد باشید

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت11:51 بعد از ظهرتوسط مجتبی قاضی |
امروز
امروز کلا روز خوبی بود ....یه برنامه درسی قشنگ یکی از دوستام برام ریخت که البته خودشم دکترا می خونه ...حالا قرار شد منم اجرا کنم " دیشب  رفتم تو اینترنت اسم نوشتم برای  ارشد ...حالا خدا رو چی دیدی شایدم قبول شدیم ....امشبم که خیلی بارون می اومد خیلی وقت بود که این جوری بارون نیومده بود ....خلاصه شب قشنگیه نه؟

حالا ولش کن ...دیگه این که" یه خورده از کار و بار خسته شدم اما نباید نا امید بشم و یا خسته بشم تا باران می بارد زندگی ادامه دارد ....ای بابا منم از خودم بعضی وقتا یه جملات قصاری میگم که تموم شعرا ونویسندگان باید بودند و می دیدند .....

اصلا چرا راه دور بریم همین دیشب بود که حافظ رو تو خواب دیدم .و به من گفت که من بیشتر اشعارم رو با الهام از روح لطیف تو نوشته ام منم گریم گرفت اونم سرش رو گذاشت رو شونه هام .....

ای بابا باید برم

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت10:7 بعد از ظهرتوسط مجتبی قاضی |
بارش بهاری
نسیم رقص کنان و آهسته می آمد" با رایحه بارانی که در در وجودش پنهان کرده بود چه حس زیبایی را برای انسان مجسم می کرد....دستم را باز کردم تا در آغوش گیرمش " به آرامی از زیر دستانم سر خورد و رفت .....صدایش کردم نشنید.....البته شنید اما دیگر نایستاد...

از آن روز دلم را هزاران بار سوار بر باد صبا کردم و به سوی تو فرستادم ..تا از تو برایم پیغامی بیاورد......

نیامده است هنوز "امیدم خبر آوردن اوست.....یعنی می آید؟

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت11:32 بعد از ظهرتوسط مجتبی قاضی |